سه شنبه, ۰۱ ربیع الثانی ۱۴۳۹هـ| ۲۰۱۷/۱۲/۱۹م
ساعت: مدینه منوره
Menu
القائمة الرئيسية
القائمة الرئيسية

  •   مطابق  
نظری گذرا بر انقلاب‎های جهان عرب علیه حکام‎شان
بسم الله الرحمن الرحيم

نظری گذرا بر انقلاب‎های جهان عرب علیه حکام‎شان

(ترجمه)

جهان اسلام در حال حاضر واقعیت بس دردآوری را تجربه می‎کند و به جائی رسیده که نیاز به شفقت و مهربانی دارد؛ در حالی‎که باید دیگران به آن حسادت می‎ورزیدند. متأسفانه پسوند "اسلامی" را تنها به این دلیل به آن علاوه می‎کنیم که مردم ساکن در آن وابسته به اسلام می‎باشند؛ اما با نظری گذرا و سطحی به واقعیت نظام‎های حاکم در این سرزمین‎ها، در خواهیم یافت که این نظام‎ها بر اساس احکام اسلام حکومت نمی‎کنند، سیاست‎های‎شان پراگنده بوده، از ضعف اقتصادی رنج می‎برند، فساد اداری در آن‎ها بیداد می‎کند و استعمارگران توانسته‎اند، این سرزمین‎ها را زمانی که یک‎پارچه بودند، بر اساس تمایل و منافع خویش پارچه‎پارچه نموده و به دولت‎های کوچک و ناتوانی تقسیم نمودند-که هر کدام از خود نام و پرچم خاصی دارند- به علاوۀ این همه پراگنده‎گی، شاهد آن همه جنگ‎های عقیدوی و فرهنگی وارداتی استیم که دشمنان اسلام توانسته‎اند، از طریق بحران‎های مادی و فکری در میان‎ما بر افروزند.

اگر اندکی به گذشته بر گردیم، به علاوۀ سائر اسباب و دلائل، به یک سلسله دسیسه‎های خبیثانه‎ای پی‎خواهیم برد که دشمنان اسلام آن را طراحی نموده و سر انجام ما را به این وضعیت اسف‎بار کشانیده است. چنان‎چه در سال ۱۹۰۵م کنفرانسی موسوم به "کامبل بنارمان" راه‎اندازی گردید که تا سال ۱۹۰۷م ادامه داشت. این کنفرانس به درخواست سری محافظه‎کاران بریتانیا و به منظور کسب منافع بیشتر و تداوم این منافع برای مدت طولانی‎تر راه‎اندازی گردید و کشورهای بریتانیا، فرانسه، هالند، بلجیک، اسپانیا و ایتالیا در آن شرکت داشتند. این کشورهای اروپائی در پایان این کنفرانس به پیمان‎نامه سری دست یافتند که نام آن را "پیمان نامۀ کامبل" گذاشتند. در این پیمان‎نامه، بحر متوسط سفید به عنوان شریان حیاتی استعمارگران به منظور پیوند دادن شرق با غرب تعریف گردید-که می‎تواند با گذرگاه‎های طبیعی‎که دارد- آسیا را با افریقا پیوند دهد.

هم‎چنین در این پیمان‎نامه گفته شد، در این منطقه امت واحدی به سر می‎برد که از حاکمیت دولت واحدی به نام دولت خلافت عثمانی، دین واحد و زبان واحد برخوردار می‎باشد، بناءً فیصله صورت گرفت که مردم این منطقه باید پراگنده، جاهل و عقب‎مانده باقی بمانند. آنان بر این اساس، دولت‎های جهان را به سه دسته تقسیم نمودند:

اول) دولت های تمدن مسیحی غربی، که همه مؤظف اند تا از آن پشتیبانی نموده و در کنار آن قرار گیرند.

دوم) دولت‎هائی‎که بخشی از تمدن مسیحی غرب به شمار نمی‎روند؛ اما هیچ‎گونه تضاد و برخوردی نیز با آن‎ها ندارند و به این ترتیب، تهدیدی نیز علیه آن به شمار نمی‎روند، مسؤلیت‎شان در برابر این دولت‎ها را طوری تعریف نمودند که باید این دولت‎‎ها مهار گردیده و از گسترش آن‎ها جلوگیری صورت گیرد و می‎توان از آن پشتیبانی نمود؛ اما این پشتیبانی باید در حدی باشد که آن را تبدیل به تهدیدی علیه خودشان و پشتیازی‎شان نکند.

سوم) دولت‎هائی‎که بخشی از تمدن مسیحی غرب نبوده و با این تمدن در تضاد فکری قرار دارند و علیه پیشتازی آنان یک تهدید به شمار می‎روند-که همانا سرزمین‎های اسلامی است- وظیفۀ خویش را در برابر این دولت‎ها طوری تعریف نمودند که همه باید برای محروم نمودن این سرزمین‎ها از دست‎رسی به هرگونه کمک علمی و معارف تکناولوژیکی سهیم شده و به هیچ‎وجه از آنان پشتیبانی صورت نگیرند که پس از آن، دولت خلافت عثمانی سقوط داده شد و گفتند که از هرگونه رویکرد وحدت‎خواهی این دولت‎ها باید جلوگیری صورت گیرد و به همین دلیل بود که خواستار جدا کردن بخش آسیایی این سرزمین‎ها از بخش افریقائی آن توسط ایجاد دولت فلسطین شدند، دولتی‎که بعدها به یهود تسلیم داده شد تا به این ترتیب جدائی اقتصادی، سیاسی و فرهنگی کامل صورت گیرد.

بدون شک دولت‎های اروپائی پس از استعمار مستقیم و سپس ایجاد حکام مزدور و دست‎نشانده و انتقال به استعمار غیرمستقیم، توانستند در عملی نمودن این پیشنهادها و نظریه‎های مطرح شده در آن پیمان‎نامه، به گونۀ بی‎نظیری مؤفق گردند. دامنۀ این موفقیت و نمونه‎های آن، آن قدر گسترده و فراوان است که می‎توان برای هر بخشی از سرزمین‎های اسلامی، چندین جلد کتاب در مورد خیانت‎های صورت گرفته در آن، طریقه‎ها و اسالیبی‎که برای به غارت بردن سرمایه‎های آن به کار گرفته می‎شوند، انواع ستم‎گری‎ها و اقسام جنایت‎هائی‎که در آن صورت می‎گیرد، به رشتۀ تحریر در آورد. به علاوۀ دسیسه‎هائی‎که برای ضربه زدن به اسلام طراحی گردیده و تلاش‎هائی‎که در جهت منحرف نمودن اسلام از مسیر اصلی آن و با استفاده از وسائل گوناگون صورت می‎گیرند و می‎خواهند دیدگاه‎ها و اندیشه‎های امت اسلامی را به جانب مسائل جانبی و بی‎ارزش بر گردانند، در حدی‎که امروزه به جائی رسیده‎ایم که بزرگ‎ترین هم و غم بسیاری از افراد امت اسلامی این است که بتوانند سهم بیشتری از متاع دنیا را تصاحب نموده و از رفاهیت بیشتری برخوردار باشند.

مصیبت‎هائی‎که دامن امت اسلامی را گرفته به این حد خلاصه نمی‎شوند، بلکه کار ما متأسفانه به جائی رسیده که بیش‎ترین افراد امت و اکثریت علماء و متفکرین آن افکار غربی را آب و رنگ اسلامی داده و آن را در زندگی‎شان عملی می‎کنند و دیگران را نیز به جانب آن فرا می‎خوانند. استعمارگران توانسته‎اند، این دیدگاه را از طریق ایجاد اقلیت‎ها و دامن زدن به اختلافات نژادی، زبانی و منطقه‎ای، که در اسلامی هیچ جایگاهی ندارد، در میان امت به وجود آورده و جهان اسلام را از هم بپاشانند، در حدی‎که فهم دین و نظام‎های مروج تعلیمی و تربیتی کاملاً بر وفق مراد و متناسب با سیاست‎های حکومت‎های جبری به پیش می‎روند و اعتقادات، عبادات، فکر، فرهنگ، تجارت، اقتصاد، سیاست و حتی آرمان‎ها و آرزوهای بسیاری از مسلمانان با سیاست‎های زهرآگین این حکومت‎های جبری هم‎خوان و هم‎نوا گردیده و زیر تسلط آن قرار دارند.

بنابر این، به دلیل فرهنگ و علوم وارداتی و هم‎چنین ایجاد مراجع فتوائی‎که توسط علمای آموزش دیدۀ درباری، که حاضر اند دین را به ساده‎گی با متاع ناچیز دنیا عوض کنند، ترویج داده می‎شود. سرنوشت این امت بزرگ به جائی رسیده که حاکم تبدیل به یک مستبد بیدادگر شده، کافر خودش را مؤمن می‎خواند، لیبرال ادعای مسلمان بودن می‎کند، مارکسیست لقب شهید می‎گیرد و مسلمان واقعی تروریست معرفی می‎گردد. تأسف‎بارتر از همه، این‎که احکام دین اسلام و آیات محکمات الهی به صورت علنی و در برابر دید جهانیان به استهزاء و تمسخر گرفته می‎شوند.

در اوج این نیرنگ‎ها، جنایت‎ها و خیانت‎ها بود که ناگهان انقلاب‎های عربی-که لقب "بهار عرب" را به خود گرفت- از راه رسیده و خواستار رهائی از قید و بندهای حکومت‎های جبری شدند؛ اما واقعیت این است که این انقلاب‎ها برای دست‎یابی به هدف‎اش، دیدگاه واحد و مشخصی نداشت؛ بلکه انقلاب‎هائی بود که از میان مردم برخاسته و مبتنی بر مبارزه علیه ظلم و بیدادگری‎های حاکم بود. از جانب دیگر؛ این انقلاب‎ها، انقلاب‎های نظامی نبود، بنابر این، غرب توانست با تلاش جدی و مستمر، از گسترش آن جلوگیری نموده و بالای آن تسلط پیدا کند، چنان‎چه مؤفق شد، بعضی از آن را منحرف نموده و برخی دیگر را تبدیل به رویاروئی‎های مسلحانه‎ای نماید تا بهانه‎ای برای استحکام تسلط‎اش بر آن و جلوگیری از گسترش و انتشار آن باشد.

در تونس مسالمت آمیز باقی ماند؛ اما دیری نگذشت که به عقب برگشته و به دلیل افتادن در دامن سیکولران خبیثی‎که وابسته به دوران بن علی و قبل از وی بودند، اعلام شکست نمود و سر انجام آن‎چنان شد که این سرزمین به واقعیتی به مراتب بدتر نسبت به پیش از انقلاب بر گشت. انقلاب مصر توسط دستگاه حاکم به شدت و با خشونت تمام سرکوب گردیده و در ریشه خشکانیده شد و سر انجام اوضاع این سرزمین نیز به واقعیتی تلخ‎تر از زمان حاکمیت نظامی بر گشت، چنان‎چه مردم این سرزمین در حال حاضر با مصیبت‎های سهمگین اقتصادی، سیاسی، فساد قضائی، حاکمیت احمقانه و ابلهانه دست و پنجه نرم نموده و یک بار دیگر زیر حاکمیت نظامی به سر می‎برند.

اما در لیبیا، سرنوشت انقلاب به جائی کشانیده شد که تا هنوز نمی‎توانند حکومتی پایدار برپا نمایند و یا به امنیت دست یافته و ادارۀ امورشان را در دست گیرند. لیبیا پس از راه‎اندازی انقلاب و بیرون شدن آن از تسلط مردم، اینک زیر پای کشمکش‎های جهانی خرد و خمیر می‎شود، بلکه حتی به جانب حکومت نظامی در حرکت است، چنان‎چه در مصر اتفاق افتاد. و اما یمن، که هرگز روی آرامش را ندید، پیوسته از یک کشتار دسته‎جمعی به کشتار دیگری و از یک قحطی به قحطیِ دیگری گذر می‎کند، به نظر می‎رسد، به جانب تقسیم شدن این سرزمین به اقلیم‎های مختلفی است که با هم درگیر خواهند ماند، تا به این ترتیب جنگ‎های داخلی و کشمکش‎های همیشه‎گی در آن و میان این اقلیم‎های مختلف هم‎چنان ادامه داشته باشد.

انقلاب سوریه، که مقاومت بیشتری نشان داده و زمان طولانی‎تری ادامه یافت، پیامدهایش بیشتر بوده و درداش آزاردهنده‎تر است؛ چنان‎چه شهرهای آن ویران گردید، زیربناهای آن از هم پاشید و مردم ساکن در آن‎ها یا شهید شدند یا مجروح و معلول و یا مهاجر و بی‎خانمان. به نظر می‎رسد، سرنوشت این انقلاب به جانب حکومتی شبه‎فدرالی روان است که بر اساس آن، سوریه به دولت‎های کوچکی تقسیم خواهد شد که هرلحظه قابلیت از هم‎پاشی را داشته باشد و این دولت‎های کوچک وابسته به یک دولت مرکزی باشد که در پایتخت حاکمیت می‎کند.

این پس از تمام این اتفاقات، پرسشی‎که مطرح می‎گردد، این است که آیا می‎توان انقلاب‎های عربی را انقلاب‎های مؤفق خواند و یا باید آن را ناکام تلقی نمود؟ واقعیت این است که این انقلاب‎ها در عرصۀ داخلی، در برخی موارد مؤفق و در برخی دیگر ناکام بوده، هم‎چنین توانسته در عرصه‎های منطقه‎ای و بین‎المللی نیز تأثیرات روشنی از خود به جا گذارد.

در عرصۀ داخلی: برای این‎که به مؤفقت‎ها و ناکامی‎های این انقلاب‎ها در داخل پی‎ببریم، باید به نکاتی اشاره شود که می‎توان بر اساس آن ادعاء نمود که مؤفق بوده و برخی از این نکات قرار ذیل است:

این انقلاب‎ها باعث شد تا دیوار ترس در نزد بخش بزرگی از مسلمانان درهم شکسته شده و وحشت و بزدلی از دل‎های‎شان ریشه‎کن شود. انقلاب‎ها نشان داد که افراد امت اسلامی از حکام‎شان راضی نبوده و با آنان عداوت دارند، چنان‎چه نخستین شعاری را که سر می‎دادند این بود: "مردم در پی سقوط دادن نظام است" و توانستند با این شعار بعضی از حکام خودکامه و ظالم را خلع قدرت نموده و بعضی از حکومت‎های مزدور را از هم بپاشنانند.

انقلاب‎ها توانست توافق و قناعت سراسری ایجاد کند، مبنی بر این‎که نظام‎های حاکم موجود باید تغییر داده شود و این در ذات خود نشان می‎دهد که مردم دست رد به سینۀ این نظام‎ها و کسانی زده‎اند که آن را بالای مسلمانان تحمیل نموده و اوضاع را از پشت پرده مدیریت می‎کنند، که همانا غرب کافر بوده و مسئول اصلی تمام این اوضاع نابه هنجار می‎باشد.

انقلاب‎ها توانست فرزندان مخلص و شریف امت را با هم پیوند بیشتر داده و آنان را کنار هم جمع کند. نفوس فرزندان مخلص امت را به حرکت در آورد تا هر آن‎چه را در اختیار دارند، در راه حمایت از دین، آبرو، عزت و سرزمین‎های‎شان مخلصانه به کار گیرند و مؤفق شد، بعضی از حکومت‎های خودکامه و ظالم را از اریکۀ قدرت پایین کشیده و برخی از حکومت‎های مزدور را سقوط دهند. آن‎چه اتفاق افتاد، غرب را سراسیمه نمود و آن را وادار کرد تا برای ناکام نمودن این انقلاب‎ها تمام توان‎اش را به کار گیرد تا از گسترش و تکرار آن جلو گیری شود، در حدی این کار را بزرگ‎ترین و نخستین مسئله و نگرانی‎اش در سیاست بین المللی تعریف نمود.

غرب برای جلوگیری از این انقلاب‎ها، جنایت‎هائی را مرتکب گردید که تاریخ نظیر آن را شاهد نبوده و نیرنگ و دسیسه‎های بی شماری را به راه انداخت و تلاش نمود که برای فریب مردم، تغییرات ظاهری و سطحی را به وجود آورد که هیچ ربطی به اهداف اصلی انقلاب ندارد. برای این‎که مسلمانان را از برگشتن مجدد به جاده‎ها و جلوگیری از هرگونه انقلاب مجددی، دست به شنیع‎ترین و فجیع‎ترین جنایت‎ها علیه مردم زد و طوری به مردم وانمود نمود که این بلاها و مصیبت‎ها به این دلیل بر سر آنان آمده که به خود جرأت داده‎اند تا دست به چنین انقلاب‎هائی علیه حکام مزدور غرب بزنند. به این ترتیب، انقلاب‎ها را نامؤفق و شکست خورده تعریف نمود تا مبادا یک بار دیگر به خود جرأت دهند، دست به چنین انقلاب‎هائی بزنند.

می‎توان ادعاء نمود که این انقلاب‎ها نتوانست هدف‎اش را طوری‎که در شأن دین و تاریخ امت اسلامی است، براورده نماید، زیرا بیشتر ناشی از احساسات محض بوده و فاقد درک سیاسی و رهبری آگاهانه‎ای بود که آن را در شرائط حساس راهنمائی لازم و مناسب کند، به همین دلیل بود که دشمنان توانستند آن را  به جهت مخالف سوق داده و از مسیر اصلی آن منحرف‎اش کنند و کار به جائی رسید که مردم را از یک لجنزار و آتش بیرون آورده و به جانب دیگری کشانیده و سر انجام‎شان را به کینه توزی‎ها و مصیبت‎های به مراتب کشنده‎تر رسانیدند.

به طور خلاصه می‎توان گفت: یکی از دلائل ناکامی انقلاب‎ها این بود که تمام جریان‎های نظامی و حتی جریان‎هائی‎که طرف‎هائی‎که خود را طرف مذاکره کننده می‎دانستند، از درک سیاسی لازم بر خوردار نبودند. بناً برای دشمنان امت دشوار نبود که انقلاب را از مسیر اصلی آن منحرف کنند و ابزاری را که برای این انحراف به کار می‎گرفتند فراوان بود.

در این انقلاب‎ها از نظامیان مخلص اردوها طلب نصرت صورت نگرفت تا آن را در تغییر نظام و برکنار نمودن حکام ظالم کمک و یاری نمایند. در نتیجه؛ اردوها زیر فرمان فرماندهان مزدور و وابسته با حکام و یا مستقیماً سفارت‎های غربی باقی ماندند. بنابر این؛ موقف گیری عملی اردو و یا اردوها طوری شد که به گونۀ قابل ملاحظه‎ای علیه انقلاب‎ها قرار گرفتند و این بیانگر آن است که غرب و حکومت‎های جبری به خوبی دانسته‎اند که سازمان‎های این چنینی را چگونه ایجاد و پرورش دهند. آن‎چه که فرزندان مخلص امت باید از این واقعیت درس بگیرند، این است که با جدیت تمام در مورد چگونگی طلب نصرت و طریقۀ شرعی آن اندیشیده و به یاد آورند که رسول الله صلی الله علیه وسلم چگونه از انصار رضی الله عنهم طلب نصرت نمود و آنان وی صلی الله علیه وسلم را نصرت دادند.

قطعاً انقلاب‎های این چنینی طریقه‎ای نیست که شریعت برای تغییر جوامع تعیین نموده، بلکه اینک امت اسلامی به جائی رسیده که خواستار تغییر بوده و نخستین خواست آن‎ها نیز اسلام می باشند. در عین حال افرادی نیز در میان امت تربیت شده اند که توان برپائی و تطبیق حاکمیت الهی را دارا می‎باشند، به ویژه در حزب التحریر. اینک طریقۀ درست و شرعی برای تغییر این است که فرزندان مخلص و صاحب‎نفوذ و قدرت امت ترغیب و تحریک گردند تا دین خویش را نصرت دهند و در از هم‎پاشی نظام‎های فاسد و برپائی شریعت الله سبحانه وتعالی به جای آن، در کنار امت قرار گیرند؛ اما در حال حاضر آن‎چه واقعیت دارد این است که این انقلاب‎ها به گونه‎ای که شاهد بودیم، راه اندازی گردید و عملاً جریان دارد.

بناً کار درست اکنون این است که حاملین این انقلاب‎ها نصیحت و راهنمائی لازم شوند تا مسیرشان را به جهت درست تغییر داده و روی آن عده از فرزندان امت تمرکز نمایند که از نفوذ و قدرت واقعی برخوردار می‎باشند و این که رهبری سیاسی‎شان را به جریانی مخلص و آگاهی بسپارند که طریقۀ شرعی اسلام در برپائی خلافت راشده را اساس طریقه خویش برگزیده اس. این انقلاب‎ها تنها به این ترتیب می‎توانند مسیرشان را به جهت درست تغییر داده و به هدف بزرگ خویش که همانا ایجاد وحدت در میان تمام مسلمانان جهان می‎باشد، اعم از سرزمین‎هائی‎که در آن انقلاب صورت گرفته و یا آن سرزمین‎هائی‎که در آن انقلاب صورت نگرفته، دست پیدا کنند.

بدون شک، انقلاب‎های سرزمین‎های عربی، با وجود آن‎که سرکوب گردیده و به ظاهر ناکام مانده‎اند، هنوز پابرجا بوده و هرازگاهی زبانه می‎کشد و هنوز هم کشمکش داغی در میان فرزندان مخلص آن با دشمنان‎شان در غرب و هم‎چنین شماری از فرزندان خودمان که تمام ارزش‎های‎شان را در بدل متاع بی‎ارزش و زودگذر فروخته‎اند، هم‎چنان جریان دارد. انتظار می‎رود، سرزمین‎هائی‎که در آن انقلاب صورت گرفت، شاهد پس‎لرزه‎های انقلابی باشد، به علاوۀ این‎که قابلیت گسترش و سرایت به سائر مناطق را نیز دارا است، زیرا مردم هنوز هم در آتش این حکام ظالم می‎سوزند و رهبران و حکام جدیدی‎که پس از انقلاب‎ها قدرت را در دست گرفته‎اند، نسبت به آنانی‎که در نتیجه انقلاب سقوط داده شدند، به مراتب فاسدتر و ظالم‎تر می‎باشند. هم‎چنین به دلیل این‎که بعدها روشن گردید، آنانی‎که این انقلاب‎ها را رهبری می‎نمودند، در حقیقت اهلیت و شایسته‎گی این رهبری را نداشته و در حدی نبودند که عامۀ مسلمانان انتظار آن را داشتند، چنان‎چه فاقد دید سیاسی بودند و وضعیت‎شان پس از انقلاب، نسبت به قبل از آن به مراتب بدتر شده رفت.

در عین حال؛ سرزمین‎هائی‎که انقلاب نکردند؛ نیز اوضاع بهتری نسبت به سرزمین‎های انقلابی ندارند، چنان‎چه مردم آن سرزمین‎ها از ثبات و استقرار سست و ناپایداری برخوردار می‎باشند و طبیعی است که چنین وضعیتی در درازمدت دوام نخواهد نمود. به علاوۀ این که پایین بودن سطح زندگی، فشارهای کشندۀ دیکتاتورمآبانه از جانب آنانی‎که بر اریکه‎های قدرت تکیه زده‎اند؛ نیز راه را به جانب پس‎لرزه‎های انقلابی هموارتر می‎نمایند. مهم‎تر از همه این‎که استعمارگران غرب، سرزمین‎‎های مسلمانان را تقسیمات بیشتری نموده و طعم تلخ انواع ذلت و خواری را بیشتر به آنان خواهند چشانید، زیرا آنان در پی شکستن ارادۀ امت اسلامی برای تغییر بوده و می‎خواهند مسلمانان به صورت همه جانبه تسلیم آنان باشند و فکر مجدد راه‎اندازی انقلاب‎ها در ذهن آنان خطور نکنند.

در عرصۀ منطقهای: این انقلاب‎ها توانست تاج و تخت چهار حاکم ظالم و مستبد را در هم شکند و تاج و تخت حاکم ظالم سوریه هنوز پا برجاست؛ این در حالی است که تقریباً تمام حکام ظالم و خون‎خوار جهان علیه این انقلاب کمر بسته و با هم اتفاق نموده‎اند، اعم از کوچک و بزرگ‎شان، در حدی‎که به گمان اغلب چنین اتفاق جهانی که علیه مردم مسلمان سوریه صورت گرفت، بر هیچ قضیه‎ای دیگری از قضایای تاریخ جهان سراغ نداریم. اینک به برخی از دست‎آوردها و نتایجی‎که انقلاب خونین سوریه برجای گذاشت، اشاره می نمائیم:

پرده از ساختار مزدوری و وابسته بودن این دولت‎ها برداشت؛ چنان‎چه چهره‎های مزدوران غرب را برملا نمود و به خوبی نشان داد که غرب چگونه از آنان برای جلوگیری از گسترش انقلاب‎ها و تغییر جهت آن استفاده نمود. آثار این مسئله را در آیندۀ نزدیک خواهیم دید و سرنوشت حکامی‎که پس از آنان قدرت را در دست خواهند گرفت، نیز ان شاء الله به باد فنا خواهد رفت، زیرا آنان نیز در همان دسیسه سراهائی تربیت یافته‎اند که حکام پیش از آنان یافته بودند.

زمان دولت‎های قومی و مفکورۀ ملی به پایان رسیده و آخرین دسیسه و نیرنگ آنان که همانا بازی‎های مذهبی، نژادی و قومی بودند، نیز برای همه‎گان روشن و رسوا گردید. هرچند حکام مزدور تلاش نمودند که غلامی‎شان به استعمارگران را مخفی نگهدارند، اما اینک برای همه روشن گردیده و مسلمانان از آنان تنفر دارند. بدون شک دولت خلافت، که به زودی برپا خواهد شد، آنان را با تمام دار و دستۀ‎شان در آتش سوزان خویش خواهد سوزاند. ممکن است بسیاری از جهانیان روند این تغییر را به خوبی درک نکنند، زیرا رسانه‎ها در اختیار استعمارگران و مزدوران‎شان بوده و تمام توان و امکانات‎شان را خرج برجسته نمودن طبقۀ حاکم و فرهنگیان و متفکرین وابسته به آنان می‎کنند.

بدون شک، جهان به واقعیت چهرۀ آلوده و خشنی‎که غرب به ادعای آنان "دولت‎های خلافت" به نمایش گذاشت، پی‎برده و هرچند به صورت عام، اما دانسته اند که این ادعاها چیزی فراتر از یک سلسله دروغ‎های فریبنده و نمایش گمراه کننده‎ای نیست و این‎که اسلام از این دولت و رهبران آن بی‎زار بوده و کاملاً بری می‎باشد. به خواست الله سبحانه وتعالی ناکامی و رسوائی غرب در این نمایش و دروغ‎ها در نهایت به نفع حاملین مفکورۀ خلافت به عنوان یک طریقه بنیادین و قابل تطبیق تمام خواهد شد، خلافتی‎که به شعارهای بی‎اساس و غیرواقعی وابسته نبوده، بلکه عملاً زندگی مسلمانان و حتی غیرمسلمانان را سمت و سوی درست خواهد داد. الله سبحانه وتعالی می‎فرماید:

(وَلَا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ)

انقلاب سوریه پرده از چهرۀ واقعی کسانی‎که ادعاء می کردند، در صف نخست مقاومت در برابر یهود قرار دارند، برداشته و نشان داد که آنان چیزی بیشتر از مزدوران جیره‎خوار و جنایتکاری نیستند. ادعای جنگ با یهود در حقیقت نیرنگ و فریبی است که با احساسات امت اسلامی به بازی گرفته‎اند، بلکه هم و غم اصلی آنان این است که علیه مسلمانان بجنگند و فتنه‎های مذهبی را در میان آنان پراگنده نمایند. آنان پیوسته در کنار بشار اسد جنایتکار، که آخرین پایگاه نظام سیکولرزیم در منطقه به شمار می‎رود، ایستادند و پا به پای روس‎های کافر در خدمت پروژۀ امریکا برای از هم‎پاشی امت اسلامی قرار گرفتند.

خلاصه می‎توان گفت که این انقلاب نقاب از چهره‎های فریبندۀ این دولت‎ها و نقش پنهانی آنان برداشت. نظام بین‎المللی و منطقه‎ای را تکان شدید داده و نقاب از چهرۀ واقعی آن نیز کنار زد، در حدی‎که حاملین آن را وادار نمود تا خود با زبان خویش به حقایقی‎که می‎دانستند؛ اما آن را پنهان نگه می‎داشتند، اعتراف نمایند. چنان‎چه پوتین رئیس جمهور روسیه و لاوروف وزیر خارجۀ آن و معلم وزیر خارجۀ نظام بشار اسد، به صراحت اعلام نمودند که هدف اصلی این انقلاب‎ها همانا تأسیس خلافت است. کار حتی به جائی رسید که ریچارد بلاک یکی از سناتوران ایالت ورجینیای امریکا در اظهاراتی گفت: «سقوط نصرانیت در دمشق مساوی با اعلام برپائی دولت اسلامی است و شک نکنید که درست یک ماه پس از سقوط دمشق، سائر دولت‎ها نیز سقوط خواهند نمود.» بنابر این، دیده می‎شود که تشکیلات منطقه‎ای در پیوند به انقلاب‎های جهان عرب به سه محور اساسی و متنازع خلاصه می‎شوند:

۱. محور "شیعه" به رهبری ایران و دنباله‎روان و وابسته‎گان آن.

۲. محور "سنی‎های میانه‎رو" به رهبری عربستان سعودی و همکاران آن و بقایای محور اسلام سیاسی و متغییر که در دولت‎ها و گروه‎های به اصطلاح اسلامی که به این محور ملحق می‎شوند.

۳. محور حاملین برنامۀ سیاسی اسلامی که ممثلین آن حاملین مبدأ و ایدیولوژی استوار اسلامی، یعنی برنامۀ عظیم خلافت می‎باشند.

لازم به ذکر است که  محور سوم یگانه محوری است که انتظار می‎رود اهداف راستین انقلاب‎ها را جامۀ عمل پوشانیده، مسیر آن را تصحیح نماید و آن را به جانب براورده شدن اهداف بزرگ آن رهبری نماید، اهدافی‎که نخستین و مهم‎ترین آن برپائی دولت خلافت راشده می‎باشد.

در عرصۀ بین المللی:  پیامدهای بزرگی‎که انقلاب‎های جهان عرب در عرصۀ بین‎المللی به جا گذاشت، در حدی است که ممکن آتش انقلاب‎هائی را در سراسر جهان بر افروزد، انقلاب‎هائی‎که حد و مرز نداشته و ساختار کنونی جهان را با فروپاشی مواجه کند. اینک به بررسی گذرای شماری از این پیامدها می‎پردازیم:

اول) روند بیخانمان شدن مردم و تن دادن به مهاجرتها و تأثیرات آن بالای موقفهای بین المللی:  شمار مهاجران در جریان سال ۲۰۱۵م به حدود ۲میلیون تن رسید که جریان‎هائی را در داخل غرب به جان هم انداخت، چنان‎چه احزاب چپ طرف‎دار مهاجرت و ارزش‎های انسانی با راست‎گراهای تندرو و تحرکات قومی مخالف با مهاجرت با هم به نزاع و کشمکش پرداختند که این نزاع‎ها در حد ذات خود امنیت، اقتصاد و جغرافیای سیاسی این کشورها را به خطر می‎اندازد. برخی از مفکرین این مسئله را به مثابۀ بمب ساعتی تعریف کرده‎اند که حتی ممکن است در کوتاه مدت، چهرۀ اروپا را کاملاً دگرگون نماید. به همین دلیل است که در این اواخر روی مسئله مبارزه با روند مهاجرت‎ها، به ویژه در پیوند با مسائل امنیتی و سیاسی، تمرکز نمودند.

بناً به زودی شاهد خواهیم بود که نفوذ احزاب راست بنیادگرا افزایش یافته و شمار آرایی‎را که به دست می‎آورند، نیز افزایش خواهد یافت، احزابی‎که خواستار دولت‎های قومی، نژادی و دینی می‎باشند. ممکن است این روند در آینده منجر به قدرت رسیدن احزاب راست شود که به معنی اعمال دیکتاتوری بی‎سابقه در اروپا خواهد بود، حتی ممکن است اوضاع را برای شعله‎ور شدن انقلاب‎هائی؛ از قبیل انقلاب‎های جهان عرب را به دنبال داشته باشد. به این ترتیب اروپا به واقعیت گذشته‎اش بر خواهد گشت که در آن دولت‎ها و اقوام در حال نزاع و کشمکش وجود داشت. از جمله نشانه‎های این احتمال قوی، می‎توان به چند نمونۀ زیر اشاره نمود:

-کسب ۲۱ درصد آراء سال ۲۰۱۵م توسط حزب مردم دنمارک که بنیادگراترین احزاب این کشور به شمار می‎رود.

-حزب جبهۀ ملی فرانسه اجندای جدائی از اتحادیۀ اروپا را تصویب نمود.

لازم به یاد آوری است که این احزاب تلاش دارند، حملات تروریستی‎که در اروپا اتفاق می‎افتد به گونۀ انحصاری به مهاجرت غیرقانونی مسلمانان ارتباط دهند. نگرانی غرب از این‎که جنگجویان وابسته به گروه داعش و سائر گروه‎های جهادی از طریق مهاجرت‎های غیرقانونی وارد اروپا شوند، این نگرانی مفکورۀ لغو پیمان "شینگین" در اروپا را تقویت می‎کند تا به این ترتیب از تحرک این اشخاص در مرزهای داخلی اروپا جلوگیری صورت گیرد.

دوم) کاهش موقف جهانی امریکا بعد از انقلابها: انقلاب‎های جهان عرب، یک سلسله تحولاتی را بالای موقف سیاسی امریکا در منطقه تحمیل نمود؛ زیرا "بهار عرب" تهدید واقعی علیه منافع امریکا به صورت ویژه و منافع غرب به صورت عام، به شمار می‎رود، چنان‎چه با رهائی هر منطقه از وابسته‎گی و یا سرباز زدن در برابر تسلط و نفوذ امریکا، از شمار گزینه‎هائی‎که امریکا برای تعامل با تحولات جدید منطقه در اختیار دارد، کاسته می‎شود.  از جانب دیگر؛ طبیعت سیاست امریکا نیز به نوبۀ خود شرائط دشوار دیگری را در آینده برای آن به بار خواهد آورد؛ زیرا سیاست امریکا طوری است که همیشه پس از پایان یافتن نقش هم‎پیمانان‎اش و یا ایستاده‎گی در برابر نقشه‎های آنان، به آنان خیانت نموده و به هم‎پیمانان قوی‎تری روی می‎آورد.

امریکا با این سیاست خائنانه‎ای که دارد، پایه‎های را که در گذشته و در یک مقطع خاص مهم‎ترین پایه‎های همکاری و فعالیت مشترک به شمار می‎رفت، نابود نموده و به این ترتیب مناطقی را که دروازۀ تغییر در آن گشوده می‎شود، به سوی عدم استقرار و بی‎ثباتی متداوم سوق می‎دهد، مناطقی‎که بعد از آن هرگز روی آرامش را نخواهد دید؛ مگر در سایۀ دولت اسلام، که همانا دولت خلافت راشده است وه وعدۀ برپائی آن را الله سبحانه وتعالی داده و امیدواریم تحقق این وعده بسیار نزدیک باشد، زیرا نشانه‎های آن به وضوح مشاهده می‎شوند.

سوم) از هم پاشی منظومۀ دولت های حقوقی در هر دو بخش سیاسی و انسانی: در عین حال باید گفت که این منظومه یا ساختار به دلیل این‎که ساخت دست بشر است، نیز در رهبری نمودن جهان، ناکام و ناقص می‎باشد. هرچند این منظومه تصمیم‎ها و فیصله‎های خبیثانه و خصمانه‎اش علیه مسلمانان، سرزمین‎ها و حقوق آنان را مخفی نگه می‎داشت، اما پس از این انقلاب‎ها، اینک به گونۀ بی‎سابقه‎ای پرده از آن برداشته شده و برای همه‎گان روشن گردیده که این منظومه کاملاً غیرحقوقی و غیرانسانی می‎باشد و هیچ اهمیتی به ارزش‎ها و اساسات بنیادین خودش نمی‎گذارد. هم‎چنین روشن گردید که این منظومه چگونه به سان عصای آهنینی است که در دست امریکا قرار گرفته و با آن بر سر سرزمین‎های اسلامی به طور خصوص و سراسر جهان به طور عموم، می‎کوبد، بدون این‎که هیچ پروائی را داشته و یا از آن احساس شرم نماید.

به عنوان مثال: کجاست اصل عدم مداخله در امور داخلی دولت‎ها؟ کجاست حقوق بشر بر اساس میثاق‎های بین‎المللی، در حالی‎که خود در کشتار و بی‎خانمان نمودن میلیون‎ها بشر مستقیماً سهم می‎گیرند؟ بنابر این؛ این انقلاب‎ها توانست پرده از این ادعاهای دروغین، بی‎اساس و فریبندۀ این منظومه بردارد، در حدی‎که اینک هر انسان با درکی این که مسلمان باشد یا کافر، دور باشد یا نزدیک، غربی باشد و یا شرقی، به خوبی می‎داند که این منظومۀ بین‎المللی چیزی فراتر از یک نهاد وحشی و درنده‎ای نیست که تأسیس گردیده تا هرکی را با دیدگاه‎های دولت‎های کافر و استعمارگر موافق نباشد، به قتل رسانیده و یا بی‎خانمان نمایند و سپس دار و ندارش را به غارت ببرند.

می‎دانیم که اقتصاد مهم‎ترین بخش نظام سرمایه‎داری به شمار می‎رود و این انقلاب‎ها درست در زمانی فرا رسید که این نظام از مشکلات بزرگ اقتصادی رنج می‎برد. بناً انقلاب‎ها با هزینه‎های سنگینی‎که دارد، روند اصلاح یا نجات اقتصادی را تا حدودی به تأخیر انداخت؛ اما این نظام جنایتکار سرمایه‎داری در حال حاضر به این دلیل راه را به سوی کشتار و ویرانی زیر بناهای شهرها در سرزمین‎های اسلامی هموار می‎کند که بعدها به بهانۀ تعهد در اعمار مجدد این ویرانی‎ها، خون مسلمانان را مکیده و سرمایه‎های‎شان را به غاربت ببرد.

خلاصه این که: هنوز بسیار زود است که نتایج انقلاب‎های موسوم به "بهار عرب" و پیامدهای آن را به صورت کامل ارزیابی نمود، هرچند رسانه‎های مغرض تلاش دارند با رذالت تمام طوری وانمود کنند که این بهار چیزی بجز مصیبت و بلاهای بی‎شمار برای اهل آن به بار نیاورده و واقعیت سرزمین‎هائی‎که دست به انقلاب زده‎اند، پیش از انقلاب بهتر بوده و این که هرگونه تحرکی در برابر نظام‎های حاکم، چیزی جزء مرگ، ویرانی و بی‎خانمانی به بارنخواهد آورد. اما آنان خودشان را به فراموشی می‎زنند و حکمت الهی در تغییر را نادیده می‎گیرند، چنان‎که در هر زمانی باید مفاهیم غلط را اصلاح نموده و اوضاع را به واقعیتی برگرداند که رضایت الله سبحانه وتعالی و بنده‎گان مخلص‎اش را در پی‎داشته و بنده‎گان الله سبحانه وتعالی را از زیر یوغ ظلم و استبداد کفر به جانب عدالت اسلام بیرون کشید.

بدون شک، تلاش و پیکاری‎که در جهت تغییر صورت می‎گیرد، اگر با اوامر الله سبحانه وتعالی در تضاد قرار داشته باشد، قطعاً تغییر به بار خواهد آورد، اما نه به جانب بهبودی بیشتر، بلکه به سوی بد و بدتر و این مسئله‎ای بسیار مهمی است که هر مسلمانی باید آن را به خوبی درک نموده و از آن در روند زندگی استفاده نماید.

بنابر این؛ بر ما لازم است تا واقعیت و طریقۀ درست تغییر را درک نموده و از اسباب و وسائل آن در جهت تغییری که مایۀ رضایت الله سبحانه وتعالی می‎شود، استفاده نمائیم. باید با قوت تمام به ایدیولوژی و اساس فکری مان- اسلام-چنگ زده با گام‎های مشخص، چگونگی تغییر شرعی منضبط و الهام گرفته از کتاب و سنت را دریابیم و این که رهبری امت را به کسانی بسپاریم که شایستگی و توانائی آن را به خوبی داشته و از لشکرهای مسلمانان و فرزندان دلیرمان طلب نصرت نمائیم تا ما را در ازسرگیری زندگی اسلامی، که مایۀ خیر و صلاح همه‎گان و سرفرازی در نزد آفریدگار خواهد بود، یاری رسانند.

شکی نیست، وعده‎ای را که الله سبحانه وتعالی برای تغییر اساسی داده است، نزدیک و نزدیک‎تر می‎شود و ما این وعدۀ راستین الله سبحانه وتعالی و رسول‎اش صلی الله علیه وسلم را تصدیق نموده و در انتظار استیم تا پس از این حکومت‎های جبری‎که در آن به سر می‎بریم، به خواست و توفیق الله سبحانه وتعالی، حاکمیت بر اساس خلافت راشده فرا رسد و وعدۀ رسول الله صلی الله علیه وسلم در میان ما تحقق پیدا نماید، آن‎جا که به روایت امام احمد از نعمان بن بشیر و وی از حذیفه می‎فرماید:

«تكون النبوة فيكم ما شاء الله أن تكون، ثم يرفعها الله إذا شاء أن يرفعها، ثم تكون خلافة على منهاج النبوة فتكون ما شاء الله أن تكون، ثم يرفعها الله إذا شاء أن يرفعها، ثم تكون ملكًا عاضًا فيكون ما شاء الله أن يكون، ثم يرفعها إذا شاء الله أن يرفعها، ثم تكون ملكًا جبرية فتكون ما شاء الله أن تكون، ثم يرفعها الله إذا شاء أن يرفعها، ثم تكون خلافة على منهاج النبوة»

ترجمه: نبوت تا زمانیکه الله(سبحانه وتعالی) بخواهد در میان شما خواهد بود، سپس هرگاه خواست آن را از میان شما بر خواهد داشت و پس از آن خلافت بر منهج نبوت خواهد بود و تا زمانیکه الله(سبحانه وتعالی) بخواهد ادامه خواهد داشت، سپس هرگاه الله(سبحانه وتعالی) خواست آن را بر خواهد داشت، سپس حاکمیتهای به دندان گیرنده فراخواهد رسید و آن تا زمانیکه الله(سبحانه وتعالی) بخواهد ادامه خواهد داشت، سپس هرگاه خواست آن را برخواهد داشت، سپس حکومتهای جبری فرا رسیده و تا زمانیکه الله(سبحانه وتعالی) بخواهد ادامه داشته و سپس هرگاه خواست آن را بر چیده و سپس خلافت بر منهج نبوت فرا خواهد رسید.

نویسنده: عبدالکریم ابو مصعب-الجزائر

مترجم: عبدالله دانشجو

ابراز نظر نمایید

back to top

سرزمین های اسلامی

سرزمین های اسلامی

کشورهای غربی

سائر لینک ها

بخش های از صفحه