- مطابق
سوال و جواب: مفهوم هجرت به دارالمهاجرین و حدود دارالاسلام در زمان رسول الله صلی الله علیه وسلم
(ترجمه)
سوال:
السلام علیکم ورحمة الله وبرکاته!
سوالی را که دو ماه پیش برای شما فرستاده بودم، دوباره ضمیمه میکنم و دعای ما در حق شما همواره ادامه دارد؛ اما خواستم بار دیگر آن را برای یادآوری بفرستم و اندکی نیز در آن تعدیل آوردهام، کاملاً اطمینان دارم که این پرسش مورد توجه شما قرار خواهد گرفت. الله سبحانه وتعالی به شما برکت دهد و پاداش نیک نصیبتان فرماید!
«از الله متعال و توانا میخواهم که این نامه در حالی به شما برسد که در کاملترین صحت و عافیت باشید و بیشترین رضایت الله سبحانه وتعالی شامل حالتان باشد. همچنان از ذات متعال او میخواهم که به زودی خواستهٔ شما را برآورده سازد و مجد و عزت این امت را به دست شما در آیندهٔ نزدیک تجدید نماید. در کتاب مقدمه، بخش اول، صفحهٔ ۲۴ — ۲۳ نسخهٔ الکترونیکی در توضیح حدیثی که امام مسلم رحمه الله در صحیح خود از سلیمان بن بریده و او از پدرش روایت کرده، آمده است: «ادْعُهُمْ إِلَى التَّحَوُّلِ مِنْ دَارِهِمْ إِلَى دَارِ الْمُهَاجِرِينَ...» (پایان نقل سوال قبلی)
از حدیث پیشین چنین فهمیده میشود که هرگاه یکی از قبایل، نخست ورود به اسلام را بپذیرد و سپس هجرت به دارالمهاجرین، یعنی مدینه را قبول کند، در این صورت همان حقوقی را دارد که مهاجرین پیش از او داشتند و همان مکلفیتهایی بر عهدهاش است که بر عهدهٔ مهاجرین میباشد، اما اگر هجرت را نپذیرد، مانند اعراب مسلمان خواهد بود که در بادیههای اطراف مدینه زندگی میکردند؛ حکم الله سبحانه وتعالی که بر مؤمنان جاری میشود، بر آنان نیز جاری میگردد، ولی از غنیمت و فیء سهمی ندارند.
اما در اینجا یک مسئله وجود دارد: عبارت صفحهٔ ۲۴ که میگوید: «دارالمهاجرین همان دارالاسلام بود و غیر از آن دارکفر محسوب میشد»، از این عبارت چنین فهمیده میشود که دارالاسلام منحصراً مدینهٔ منوره بوده و سرزمینهای اعراب بادیهنشین در اطراف آن، دارکفر بوده است.
اما در همان کتاب در صفحهٔ ۱۴ عبارتی آمده که نشان میدهد بادیههای اعراب در اطراف مدینه نیز دارالاسلام بوده است، این مطلب بهگونهٔ صریح چنین بیان شده است:
«اطاعت از رسول الله صلی الله علیه وسلم در امر و نهی ایشان است؛ یعنی در اجرای احکام؛ دلیل آن روایتی است که احمد، ابن حبان در صحیح خود و ابوعبید در کتاب الاموال از عبدالله بن عمرو از رسول الله صلی الله علیه وسلم روایت کردهاند که فرمود: «هجرت دو گونه است: هجرت شهرنشین و هجرت بادیهنشین؛ اما بادیهنشین، هنگامی که به او دستور داده شود، اطاعت میکند و هنگامی که فراخوانده شود، پاسخ میدهد و اما شهرنشین، گرفتاریاش بزرگتر و اجرش نیز بزرگتر است.» وجه استدلال در سخن رسول الله صلی الله علیه وسلم روشن است، آنجا که فرمود: «هنگامی که به او دستور داده شود، اطاعت میکند و هنگامی که فراخوانده شود، پاسخ میدهد»؛ زیرا بادیه دارالاسلام بود، هرچند دار هجرت نبود. دلیل دیگر، حدیث واثله بن اسقع است که طبرانی آن را روایت کرده و هیثمی گفته است که سند آن، با راویان ثقه، معتبر است. در این روایت آمده که رسول الله صلی الله علیه وسلم به او فرمود: «هجرت بادیهنشین این است که به بادیهٔ خود بازگردی و بر تو لازم است که در سختی و آسانی، در حالت ناخوشایند و خوشایند و حتی در صورتی که دیگران بر تو ترجیح داده شوند، شنوا و فرمانبردار باشی...»
۱- آیا عبارات صفحهٔ ۱۴ و صفحهٔ ۲۴ واقعاً با هم تعارض دارند؟ اگر تعارض ندارند، چگونه میان آنها جمع و سازگاری ایجاد میشود؟
۲- جاری شدن احکام اسلام بر اعراب، بهسبب اطاعت آنان از فرمان الله سبحانه وتعالی و رسولش پس از مسلمان شدن، آیا دلالت نمیکند که سرزمین آنان دارالاسلام شده بود؟ زیرا دلایلی که در صفحهٔ ۱۴ آورده شده، در جاری بودن احکام و وجوب اطاعت، روشن است.
۳- اگر ثابت شود که بادیههای اعراب دارالاسلام بوده، آیا حدیث مسلم که در صفحهٔ ۲۴ آمده، همچنان دلیلی بر تفکیک حقوق میان مسلمانی است که در دارالاسلام زندگی میکند و مسلمانی که بیرون از آن زندگی مینماید؟ شب جمعه، ۲۵ شعبان ۱۴۴۷ هـ.ق» پایان
جواب:
وعلیکم السلام ورحمة الله وبرکاته!
در آغاز، الله سبحانه و تعالی به تو برکت دهد برای دعای نیکت در حق ما و ما نیز برای تو خیر و نیکی دعا میکنیم و اینک جواب:
1- میان آنچه در کتاب «مقدمه الدستور» جلد اول در دو موضعی که در سؤال ذکر کردهای آمده است، هیچ تعارضی وجود ندارد؛ زیرا هر یک از آن دو موضع دربارۀ واقعیتی متفاوت از دیگری بحث میکند. برای درک حقیقت این موضوع، لازم است واقعیت دولت اسلامی در آغاز اسلام دانسته شود.
زمانی که رسول الله صلی الله علیه وسلم به هنگام هجرت به مدینۀ منوره منتقل شد، «دار الاسلام» همان مدینۀ منوره بود و در اطراف آن قبایل و دولتهای دیگری از یهود وجود داشت که رسول الله صلی الله علیه وسلم با آنان پیمانها و توافقهایی داشت، این قبایل با وجود نزدیکی شدید به مدینه، جزء دار الاسلام محسوب نمیشدند، بلکه مستقل از آن بودند، در کتاب «الشخصیة الاسلامیة» جلد دوم، واقعیت این قبایل یهودی چنین توضیح داده شده است:
«... اما دلیل اینکه جایز نیست از کفار در جنگ به عنوان یک دولت مستقل کمک گرفته شود، حدیثی است که امام احمد و نسائی از انس روایت کردهاند که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود:
«لا تستضيئوا بنار المشركين»
ترجمه: از آتش مشرکین روشنی نگیرید.
آتش قوم کنایه از موجودیت آنان در جنگ است؛ یعنی یک قبیله مستقل یا یک دولت.
بیهقی گفته است: روایت صحیح آن است که حافظ ابو عبدالله با سند خود از ابوحمید ساعدی نقل کرده که گفت:
«خرج رسول الله ﷺ حتى إذا خلَّف ثنيَّة الوداع إذا كتيبة قال: من هؤلاء؟ قالوا بني قينقاع وهو رهط عبد الله بن سلام قال: وأسلموا؟ قالوا: لا، بل هم على دينهم، قال: قولوا لهم فليرجعوا، فإنّا لا نستعين بالمشركين»
ترجمه: رسول الله صلی الله علیه وسلم بیرون شد تا اینکه به ثنیة الوداع رسید، در آنجا یک دستۀ نظامی (کتیبه) دید، فرمود: اینها کیستند؟ گفتند: بنی قینقاعاند و آنان از خویشاوندان عبدالله بن سلام هستند، فرمود: آیا اسلام آوردهاند؟ گفتند: نه، بلکه بر دین خود هستند، فرمود: به آنان بگویید برگردند، زیرا ما از مشرکین کمک نمیگیریم.
پس رسول الله صلی الله علیه وسلم گروه وابسته به عبدالله بن سلام از بنی قینقاع را رد کرد؛ زیرا آنان به صورت یک گروه جمعشده و در قالب یک کتیبه نظامی آمده بودند و تحت پرچم خودشان وارد شدند، به عنوان بخشی از بنی قینقاع که میان آنان و رسول الله صلی الله علیه وسلم پیمان وجود داشت و آنان در حکم یک کتبیۀ مستقل بودند؛ به همین دلیل رد شدند.
این رد شدن به این علت بود که آنان تحت پرچم خود و در چارچوب دولت خود آمده بودند و دلیل آن این است که رسول الله صلی الله علیه وسلم در جنگ خیبر از یهود به صورت افراد جداگانه کمک گرفت.
این حدیث ابوحمید دارای علت شرعی است؛ هرگاه علت موجود باشد حکم نیز موجود است و هرگاه علت از بین برود حکم نیز از بین میرود و علت در این حدیث روشن است؛ زیرا در متن آمده است: «چون به یک کتیبه رسید، فرمود: اینها کیستند؟ گفتند: بنی قینقاع…» و معنای کتیبه این است که آنان یک لشکر مستقل با پرچم مستقل هستند؛ زیرا هر کتیبه پرچم جداگانه دارد.
پس روشن میشود که آنان به عنوان یک کتیبه، یعنی یک نیروی نظامی کافر با هویت مستقل و در حکم یک دولت، شناخته میشدند و این همان علت رد آنان توسط رسول الله صلی الله علیه وسلم بود، نه صرفاً به خاطر کافر بودنشان، این معنا را حدیث انس نیز تأیید میکند: «از آتش مشرکین روشنی نگیرید». همچنین تأیید میشود با اینکه رسول الله صلی الله علیه وسلم در جنگ احد از قزمان کمک گرفت، در حالی که او مشرک بود. بنابراین نتیجه این است که کمک گرفتن از کفار به عنوان یک طایفۀ مستقل، یا قبیلۀ مستقل، یا دولت مستقل و تحت پرچم آنان و به عنوان جزء از دولت آنان، به هیچ وجه جایز نیست.» پایان.
هر کسی که در دار الاسلام تحت حاکمیت دولت اسلامی قرار داشته باشد، باید احکام اسلام بالای او تطبیق شود؛ همانگونه که بالای مسلمانان تطبیق میشود، چه ذمی باشد، چه معاهد و چه مستأمن، در این مورد برای حاکم اختیار و انتخاب وجود ندارد، بلکه تطبیق احکام اسلام بدون تردید واجب است؛ زیرا الله تعالی در مورد اهل کتاب میفرماید:
﴿فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ عَمَّا جَاءَكَ مِنَ الْحَقِّ﴾ [مائده: 48]
ترجمه: پس بر طبق احکامی که الله(سبحانه وتعالی) نازل کرده، در میان آنها حکم کن! از هوی و هوسهای آنان پیروی نکن!
﴿وَأَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ وَاحْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكَ﴾ [مائده: 49]
ترجمه: و در میان آنها [= اهل کتاب]، طبق آنچه الله(سبحانه وتعالی) نازل کرده، داوری کن! و از هوسهای آنان پیروی مکن! و از آنها برحذر باش، مبادا تو را از بعض احکامی که الله(سبحانه وتعالی) بر تو نازل کرده، منحرف سازند.
﴿إِنَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللَّهُ﴾ [نساء: 105]
ترجمه: ما این کتاب را بحق بر تو نازل کردیم؛ تا به آنچه خداوند به تو آموخته، در میان مردم قضاوت کنی.
این خطاب عام است و مسلمان و غیرمسلمان همه را شامل میشود؛ زیرا واژه «الناس» عمومی است: ﴿لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ﴾ اما آیۀ مبارکۀ:
﴿سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ أَكَّالُونَ لِلسُّحْتِ فَإِنْ جَاءُوكَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ﴾ [مائده: 42]
ترجمه: آنها بسیار به سخنان تو گوش میدهند تا آن را تکذیب کنند؛ مال حرام فراوان می خورند؛ پس اگر نزد تو آمدند، در میان آنان داوری کن، یا (اگر صلاح دانستی) آنها را به حال خود واگذار!
در مورد کسانی است که از خارج دولت اسلامی نزد مسلمانان میآیند تا در یک دعوا میان خود یا با دیگر کفار، از مسلمانان داوری بخواهند، در این حالت مسلمانان اختیار دارند که میان آنان حکم کنند یا از آنان اعراض نمایند.
این آیه درباره کسانی نازل شده که رسول الله صلی الله علیه وسلم با آنان پیمان داشت؛ یعنی یهود مدینه که قبایل و در حکم دولتهای دیگر بودند. آنان تحت حاکمیت اسلام قرار نداشتند، بلکه دولتهای مستقل محسوب میشدند و به همین دلیل میان رسول الله صلی الله علیه وسلم و آنان معاهدات وجود داشت.
اما اگر کفار تحت حاکمیت اسلام باشند؛ مانند ذمیها، یا به صورت مستأمن وارد دار الاسلام شده باشند و پذیرای حکم اسلام باشند (مثل معاهدین و مستأمنین)، در این صورت جایز نیست که میان آنان جز بر اساس احکام اسلام حکم شود و اگر کسی از آنان از بازگشت به حکم اسلام امتناع کند، حاکم او را مجبور میکند؛ زیرا او در اصل با شرط التزام به احکام اسلام وارد این عهد شده است، چه عهد ذمه باشد، چه عهد صلح موقت و چه عهد امان؛ و در این جهت تفاوتی میان آنها وجود ندارد مادامی که در دار الاسلام باشند.
رسول الله صلی الله علیه وسلم به اهل نجران که نصاری بودند نوشت:
«إن من بايع منكم بالربا فلا ذمة له» (روایت ابن ابی شیبه)
ترجمه:هر کسی از شما که ربا بخورد، برای او ذمهای وجود ندارد.
و از ابن عمر روایت شده است که:
« أن اليهود جاءوا إلى النبي ﷺ برجل وامرأة زنيا فأمر بهما فرجما»
ترجمه: یهود نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم مرد و زنی را آوردند که زنا کرده بودند، پس رسول الله صلی الله علیه وسلم دستور داد هر دو سنگسار شوند. (روایت بخاری)
ونیز بخاری روایت کرده است که: «رسول الله صلی الله علیه وسلم یک یهودی را به خاطر کشتن کنیزی که او را کشته بود، قصاص کرد». این یهودیان از رعایای مسلمانان بودند.
ظاهر این است که این قضایا بعد از پایان یافتن موجودیتهای سیاسی یهود به عنوان دولت رخ داده است و از آنان تنها به عنوان رعایا تحت سلطه مسلمانان باقی مانده بودند.
2- پس از از میان برداشتن دولتهای یهودی که در اطراف مدینه قرار داشتند، سلطۀ اسلام گسترش یافت و شامل مناطقی شد که این قبایل در آن زندگی میکردند و همچنین به مناطق بادیهنشین اطراف مدینه نیز رسید؛ اما سلطۀ اسلام بر سراسر جزیرةالعرب یکباره تحقق نیافت، بلکه در مرحلهای بعدی کامل شد. به این ترتیب، اعراب بادیهنشین اطراف مدینۀ منوره نیز بهتدریج از رعایای دولت اسلامی و تابع آن گردیدند؛ یعنی تحت حاکمیت و احکام اسلام قرار گرفتند. این همان کسانی هستند که قرآن کریم دربارۀ آنان فرموده است:
﴿مَا كَانَ لِأَهْلِ الْمَدِينَةِ وَمَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الْأَعْرَابِ أَنْ يَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ وَلَا يَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِهِ﴾ [توبه: 120]
ترجمه: سزاوار نیست که اهل مدینه، و بادیهنشینانی که اطراف آنها هستند، از رسول خدا تخلّف جویند؛ و برای حفظ جان خویش، از جان او چشم بپوشند!
و نیز فرموده است:
﴿وَمِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ لَا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلَى عَذَابٍ عَظِيمٍ﴾ [توبه: 101]
ترجمه: و از (میان) اعراب بادیهنشین که اطراف شما هستند، جمعی منافقند؛ و از اهل مدینه (نیز)، گروهی سخت به نفاق پای بندند، تو آنها را نمیشناسی، ولی ما آنها را می شناسیم، بزودی آنها را دو بار مجازات میکنیم (: مجازاتی با رسوایی در دنیا، و مجازاتی به هنگام مرگ)؛ سپس بسوی مجازات بزرگی (در قیامت) فرستاده میشوند.
و همچنین:
﴿سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرَابِ شَغَلَتْنَا أَمْوَالُنَا وَأَهْلُونَا فَاسْتَغْفِرْ لَنَا...﴾ [فتح: 11]
ترجمه: بزودی متخلّفان از اعراب بادیهنشین (عذرتراشی کرده) میگویند: «(حفظ) اموال و خانوادههای ما، ما را به خود مشغول داشت (و نتوانستیم در سفر حدیبیّه تو را همراهی کنیم)، برای ما طلب آمرزش کن!
و دیگر آیات…
پس بادیهنشینان اطراف مدینه منوره تحت سلطۀ اسلام قرار داشتند و از رعایای دولت اسلامی به شمار میرفتند؛ اما هجرت به مدینه بر آنان واجب نبود، بلکه کافی بود که تابعیت و اطاعت از دولت اسلامی را بپذیرند. این همان کسانیاند که در «مقدمۀ الدستور» جلد اول دربارۀ آنان آمده است: «… و دلیل آن حدیثی است که امام احمد، ابن حبان در صحیح خود، و ابو عبید در کتاب «الأموال» از عبدالله بن عمرو روایت کردهاند که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود:
«وَالْهِجْرَةُ هِجْرَتَانِ هِجْرَةُ الْحَاضِرِ وَالْبَادِي فَأَمَّا الْبَادِي فَيُطِيعُ إِذَا أُمِرَ وَيُجِيبُ إِذَا دُعِيَ وَأَمَّا الْحَاضِرُ فَأَعْظَمُهُمَا بَلِيَّةً وَأَعْظَمُهُمَا أَجْراً»
ترجمه: هجرت دو نوع است: هجرت بادیه و هجرت شهرنشین، اما بادیهنشین هرگاه امر شود اطاعت میکند و هرگاه دعوت شود پاسخ میدهد و اما شهرنشین، سختی و پاداشش بیشتر است.
وجه استدلال روشن است در این سخن رسول الله صلی الله علیه وسلم که فرمود: «اطاعت میکند هرگاه امر شود و پاسخ میدهد هرگاه دعوت شود»، زیرا بادیه در آن زمان دار الاسلام بود، هرچند دار هجرت نبود.»
پس اینها از بادیههای اطراف مدینه بودند و از رعایای دولت محسوب میشدند که تحت حاکمیت آن قرار داشتند. این معنا را نیز آنچه ابو عبید در کتاب «الأموال» نقل کرده تأیید میکند: «… روایت محمد بن جعفر از شعبه از عمرو بن مرة از عبدالله بن الحارث از ابو کثیر زبیدی از عبدالله بن عمرو که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود:
«وَالْهِجْرَةُ هِجْرَتَانِ هِجْرَةُ الْحَاضِرِ وَالْبَادِي فَأَمَّا الْبَادِي فَيُطِيعُ إِذَا أُمِرَ وَيُجِيبُ إِذَا دُعِيَ وَأَمَّا الْحَاضِرُ فَأَعْظَمُهُمَا بَلِيَّةً وَأَعْظَمُهُمَا أَجْراً»
ترجمه: هجرت دو نوع است: هجرت بادیه و هجرت شهرنشین، اما بادیهنشین هرگاه امر شود اطاعت میکند و هرگاه دعوت شود پاسخ میدهد و اما شهرنشین، سختی و پاداشش بیشتر است.
همچنین روایت عایشه رضی الله عنها که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «ای عایشه، آنان اعراب (به معنای مذموم) نیستند، آنان اهل بادیۀ ما هستند… هرگاه دعوت شوند پاسخ میدهند». ابو عبید گفته است: رسول الله صلی الله علیه وسلم برای آنان عنوان هجرت را به اعتبار ایمان ثابت دانسته است، هرچند در مکانهای خود باقی بودند و اهل شهر فضیلت بیشتری دارند… و این نشان میدهد که آنان در صورت نیاز حقی در کنار مسلمانان دارند و مقدار آن به تشخیص امام برمیگردد…» پایان.
3- اما سایر مناطق بادیهنشین در جزیرةالعرب که در اطراف مدینه قرار نداشتند، در آن زمان تحت سلطۀ اسلام نبودند و هنوز شامل دار هجرت و دار اسلام نشده بودند تا اینکه بعداً حاکمیت اسلام به سراسر جزیرهالعرب گسترش یافت و در آن مستقر گردید و در نتیجه تمام آن مناطق به دار اسلام تبدیل شد.
بر همین قبایل بادیهنشین که خارج از سلطۀ اسلام بودند، حدیث سلیمان بن بریدۀ رضی الله عنه که در «مقدمة الدستور» جلد اول در شرح ماده 5 و 6 ذکر شده، تطبیق میشود:
«این دو ماده برای بیان احکام کسانی وضع شده است که تابعیت اسلامی دارند، چه مسلمان باشند و چه اهل ذمه، اما در مورد مسلمانان، رسول الله صلی الله علیه وسلم کسانی را که خارج از دولت اسلامی زندگی میکردند و از رعایای آن نبودند، از برخی حقوقی که رعایای دولت از آن برخوردار بودند محروم میساخت. از سلیمان بن بریدۀ از پدرش روایت شده است که گفت:
«كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ﷺ إِذَا أَمَّرَ أَمِيراً عَلَى جَيْشٍ أَوْ سَرِيَّةٍ أَوْصَاهُ فِي خَاصَّتِهِ بِتَقْوَى اللَّهِ وَمَنْ مَعَهُ مِنَ الْمُسْلِمِينَ خَيْراً، ثُمَّ قَالَ: اغْزُوا بِاسْمِ اللَّهِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ، قَاتِلُوا مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ، اغْزُوا وَلا تَغُلُّوا وَلا تَغْدِرُوا وَلا تَمْثُلُوا وَلا تَقْتُلُوا وَلِيداً، وَإِذَا لَقِيتَ عَدُوَّكَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ فَادْعُهُمْ إِلَى ثَلاثِ خِصَالٍ أَوْ خِلالٍ، فَأَيَّتُهُنَّ مَا أَجَابُوكَ فَاقْبَلْ مِنْهُمْ وَكُفَّ عَنْهُمْ، ثُمَّ ادْعُهُمْ إِلَى الإِسْلاَمِ، فَإِنْ أَجَابُوكَ فَاقْبَلْ مِنْهُمْ وَكُفَّ عَنْهُمْ، ثُمَّ ادْعُهُمْ إِلَى التَّحَوُّلِ مِنْ دَارِهِمْ إِلَى دَارِ الْمُهَاجِرِينَ، وَأَخْبِرْهُمْ أَنَّهُمْ إِنْ فَعَلُوا ذَلِكَ فَلَهُمْ مَا لِلْمُهَاجِرِينَ وَعَلَيْهِمْ مَا عَلَى الْمُهَاجِرِينَ، فَإِنْ أَبَوْا أَنْ يَتَحَوَّلُوا مِنْهَا فَأَخْبِرْهُمْ أَنَّهُمْ يَكُونُونَ كَأَعْرَابِ الْمُسْلِمِينَ يَجْرِي عَلَيْهِمْ حُكْمُ اللَّهِ الَّذِي يَجْرِي عَلَى الْمُؤْمِنِينَ، وَلا يَكُونُ لَهُمْ فِي الْغَنِيمَةِ وَالْفَيْءِ شَيْءٌ إِلاَّ أَنْ يُجَاهِدُوا مَعَ الْمُسْلِمِينَ» (روایت مسلم)
ترجمه: رسول الله صلی الله علیه وسلم هرگاه امیری را بر لشکر یا دسته نظامی میگماشت، او را به طور خاص به تقوای الله و به نیکی کردن با مسلمانانی که همراهش بودند سفارش میکرد، سپس میفرمود: به نام الله و در راه الله بجنگید، با کسی که به الله کفر ورزیده بجنگید، خیانت نکنید، پیمانشکنی نکنید، مثله نکنید و کودکان را نکشید و هرگاه با دشمن مشرک خود روبهرو شدید، آنان را به سه چیز دعوت کنید؛ هر کدام را که پذیرفتند از آنان بپذیرید و از جنگ دست بکشید؛ سپس آنان را به اسلام دعوت کنید؛ اگر پذیرفتند، از آنان قبول کنید و دست بکشید، سپس آنان را به هجرت از سرزمین خود به دار مهاجرین دعوت کنید و به آنان خبر دهید که اگر چنین کنند، حقوق مهاجرین برای آنان خواهد بود و همان تکالیف بر آنان نیز خواهد بود، اما اگر از هجرت امتناع ورزیدند، به آنان خبر دهید که مانند اعراب مسلمان محسوب میشوند و حکم الله(سبحانه وتعالی) که بر مؤمنان جاری است بر آنان نیز جاری میشود، اما در غنیمت و فیء حقی نخواهند داشت مگر اینکه همراه مسلمانان جهاد کنند.
پس این حدیث به صراحت بیان میکند که کسی که به دار اسلام منتقل نشود و تابعیت دولت را نپذیرد، حتی اگر مسلمان باشد، از حقوق رعیتی برخوردار نمیشود. رسول الله صلی الله علیه وسلم آنان را دعوت کرد تا تحت سلطۀ اسلام داخل شوند تا برای آنان همان حقوقی باشد که برای مسلمانان است و همان مسئولیتها که بر مسلمانان است بر آنان نیز باشد؛ چنانکه میفرماید:
«سپس آنان را به هجرت از سرزمین خود به دار مهاجرین دعوت کن و به آنان خبر بده که اگر این کار را انجام دهند، برای آنان همان حقوق مهاجرین و همان تکالیف مهاجرین خواهد بود.»
این نص صریح شرط هجرت را برای شمول احکام قرار داده است؛ یعنی اگر هجرت نکنند، حقوق مهاجرین را ندارند، یعنی حقوق اهل دار اسلام را ندارند.
بنابراین این حدیث تفاوت احکام میان کسانی را که به دار مهاجرین (دار اسلام) منتقل میشوند و کسانی که منتقل نمیشوند بیان میکند؛ و دار مهاجرین همان دار اسلام بود و غیر از آن در آن زمان دار کفر محسوب میشد.
درخواست هجرت متوجه قبایلی یا مناطقی بود که در دار الاسلام قرار نداشتند، بلکه در دار کفر بودند، زمانی که آنان اسلام میآوردند، خون و جانشان به وسیله اسلام محفوظ میشد، اما بهصورت مستقیم تابع سلطۀ اسلام و داخل در دار الاسلام نمیگردیدند؛ زیرا در سرزمینی قرار داشتند که تحت حاکمیت اسلام نبود؛ از این رو از آنان خواسته میشد که به دار الاسلام منتقل شوند تا تابع مستقیم سلطۀ اسلام گردند. این مطلب را نیز آنچه درباره غزوات رسول الله صلی الله علیه وسلم در سرزمینهای کفر روایت شده روشن میسازد، همانگونه که در «مقدمه الدستور» جلد دوم بیان شده است:
«...دلیل آن حدیث سلیمان بن بریدۀ از پدرش در وصیت رسول الله صلی الله علیه وسلم به فرماندهان لشکر است که رسول الله صلی الله علیه وسلم میفرمود: "… آنان را به اسلام دعوت کن، اگر پذیرفتند از آنان قبول کن و از جنگ دست بکش، سپس آنان را به هجرت از سرزمینشان به دار مهاجرین دعوت کن و به آنان خبر بده که اگر چنین کنند، برای آنان همان حقوق مهاجرین و همان مسئولیتها خواهد بود؛ و اگر نپذیرفتند، آنان را مانند اعراب مسلمان بدان که حکم الله(سبحانه وتعالی) بر آنان جاری میشود، اما در غنیمت و فیء هیچ حقی ندارند مگر اینکه همراه مسلمانان جهاد کنند." (روایت مسلم)
وجه استدلال از این حدیث آن است که سخن رسول الله صلی الله علیه وسلم: "سپس آنان را به هجرت از سرزمینشان به دار مهاجرین دعوت کن و به آنان خبر بده که اگر چنین کنند، برای آنان همان حقوق مهاجرین و همان مسئولیتها خواهد بود" نصی است که هجرت را شرط قرار میدهد تا برای آنان همان حقوق ما و همان مسئولیتهای ما ثابت گردد؛ یعنی تا احکام دولت بر آنان تطبیق شود، پس اگر هجرت نکنند، برای آنان حقوق ما نیست و بر آنان نیز احکام ما جاری نمیشود؛ بنابراین احکام بر آنان تطبیق نمیگردد.
همچنین رسول الله صلی الله علیه وسلم هجرت به دار مهاجرین را شرط استحقاق در فیء و غنیمت قرار داده است، و سایر اموال نیز بر همین اساس قیاس میشود، پس کسی که به دار مهاجرین منتقل نشود، از نظر حکم مالی مانند غیرمسلمانان در محرومیت از آن است؛ و این بدان معناست که احکام مالی بر او تطبیق نمیشود چون به دار مهاجرین منتقل نشده است.
دار مهاجرین همان دار اسلام بود و غیر از آن در آن زمان دار کفر محسوب میشد، به همین دلیل رسول الله صلی الله علیه وسلم هر سرزمینی را که غیر از دار مهاجرین بود، در حکم دار جنگ قرار میداد، مگر اینکه ساکنان آن مسلمان بودند که در این صورت آنان را نمیکشت و با آنان جنگ نمیکرد، بلکه آنان را به رفتن به دار اسلام دعوت مینمود و اگر غیرمسلمان بودند با آنان جنگ میکرد، همانگونه که این حدیث دلالت دارد و نیز آنچه از انس رضی الله عنه روایت شده است: "رسول الله صلی الله علیه وسلم هرگاه بر قومی حمله میکرد، تا صبح حمله نمیکرد؛ اگر اذان میشنید دست میکشید، و اگر اذان نمیشنید پس از صبح حمله میکرد" (روایت بخاری)
پس رسول الله صلی الله علیه وسلم غیر از دار مهاجرین، یعنی غیر از دار اسلام را دار حرب میدانست؛ حتی اگر در آن مسلمانانی زندگی میکردند و حکم آن از جهت تطبیق احکام، از جمله احکام مالی، حکم دار کفر بود و میان مسلمان و غیرمسلمان در آن تفاوتی نبود، جز اینکه مسلمانان کشته نمیشدند و اموالشان گرفته نمیشد، اما غیرمسلمانان جنگیده میشدند و اموالشان گرفته میشد؛ و در سایر احکام تفاوتی نبود و این همان دلیل تقسیم دار به دار اسلام و دار کفر است؛ پس هر کسی که در دار کفر یا دار حرب زندگی کند، تابعیت او تابعیت کفر محسوب میشود و همه احکام دار کفر بر او جاری میگردد، چه مسلمان باشد و چه غیرمسلمان، با این تفاوت که مسلمان از نظر جان و مال محفوظ است.»
این بیان میکند که در آن زمان دار کفر وجود داشت که در آن قبایلی اسلام آورده بودند، اما هنوز تحت سلطۀ اسلام و تابع دار اسلام قرار نداشتند، به همین دلیل رسول الله صلی الله علیه وسلم هنگام غزوه بر سرزمینهای کفر که چنین قبایلی در آن زندگی میکردند، ابتدا بررسی میکرد که آیا آن قبیله اسلام آورده است یا نه؛ اگر اسلام آورده بود، بر آن حمله نمیکرد.
این بدان معناست که غزوه متوجه قبایلی در دار کفر بود که تحت سلطه اسلام نبودند و در دار اسلام داخل نشده بودند؛ زیرا دار اسلام مورد غزو قرار نمیگیرد. بنابراین از چنین قبایلی خواسته میشد که اگر اسلام آوردند، به دار اسلام منتقل شوند و در دار کفر باقی نمانند.
4- پس از گسترش سلطۀ اسلام و شمول آن بر سراسر جزیرةالعرب، دیگر موضوع هجرت آن قبایل به دار اسلام معنا نداشت؛ زیرا آنان بهطور طبیعی تحت سلطۀ اسلام قرار گرفتند و تابع دار اسلام شدند، بدون اینکه نیاز به هجرت از سرزمینشان باشد.
امید است این پاسخ کافی باشد و الله داناتر و با حکمتتر است.
برادرتان عطاء بن خلیل ابو الرشتة
9 محرم 1448هـ.ق.
24 جون 2026م.
مترجم: مصطفی اسلام



